خرید بک لینک

دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست

از خانه برون آمد و بازار بیاراست

در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین

در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست

صبر و دل و دین می رود و طاقت و آرام

از زخم پدیدست که بازوش تواناست

از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد

تا صُنع خدا می نگرد از چپ و از راست

چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون

مدهوش نمانَد نتوان گفت که بیناست

دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد

از بارخدا بِه ز تو حاجت نتوان خواست

فریاد من از دست غمت عیب نباشد

کاین درد نپندارم از آنِ منِ تنهاست

با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم ؟

چون زهره و یارا نبُوَد ، چاره مداراست

از روی شما صبر نه صبر است که زهر است

وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست

آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری

عیش است ولی تا ز برای که مهیاست ؟

گر خون من و جمله عالم تو بریزی

اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست

تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد

گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست

برچسب: نویسنده: نرگس یزدانی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 12:35

صفحه بندی