فکرمیکنم...
این روزها که این همه کم فکر می کنیمآیا به عشق و عاطفه هم فکر می کنیم؟احســــاس را معامله کـــردیم بـــــا غذادیگـر فقط ، فقط به شکم فکر می کنیممـارا مجال درک قلم نیست ، بی گمـانبسیارمان به ترک قلم فکـر می کنیموقتی همه برای پس از مرگ زنده ایمهستی گذاشته،به عدم فکر می کنیمشادی کنیم ، هیــزم خشک جهنمیم...
شیخ اجل
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاستاز خانه برون آمد و بازار بیاراست در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیریندر وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست صبر و دل و دین می رود و طاقت و آراماز زخم پدیدست که بازوش تواناست از بهر خدا روی مپوش از زن و از مردتا صُنع خدا می نگرد از چپ و از راست چشمی که تو را بیند و در قدر...
پول....
پول پدیده ی ویژه ای است ... به عنوان بزرگ ترین منشاء لذت بشر در کنار عشق قرار می گیرد و به عنوان بزرگ ترین عامل اضطراب در کنار مرگ در سراسر تاریخ ، همه ی انسان ها را به دو شیوه سرکوب کرده است : یا بیش از حد زیاد و بسیار غیرقابل اعتماد بوده ، یا قابل اعتماد و بیش از حد کم.
شيخ اجل
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست از خانه برون آمد و بازار بیاراست در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست صبر و دل و دین می رود و طاقت و آرام از زخم پدیدست که بازوش تواناست از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد تا صُنع خدا می نگرد از چپ و از راست
زندگي؟؟؟
اگر پرسند از من زندگانی چیست، خواهم گفت:همیشه جستجو کردنجهان بهتری را آرزو کردن.
اي آن كه...
ی آنکه پس از ما به جهان می تازیمی دان که جهان پر است از تن نازیسرگرم مشو به یاوه در هر بازیورنه همه هستی خود می بازیای آنکه پس از ما به جهان بی تابیمی کوش که این دوروزه را دریابیهر لحظه بدان که شعله ای در بادیهر لحظه بدان که زورقی بر آبیای آنکه پس از ما به جهان در راهیپیوسته زکوه عمر خود می کاهیکوته...
خواهي...
خواهی که کسی شوی زهستی کم کن ناخورده شراب وصل مستی کم کن با زلف بتان دراز دستی کم کن بت را چه گنه تو بتپرستی کم کن
اي عشق...
دل روشنی دارم ای عشق! صدایم کن از هرچه می توانی.... صدا کن مرا از صدف های باران، صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن، صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو! بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟ بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد؟ بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد؟ مرا می شناسی تو ای عشق؟؟؟ من ا...
مهرباني
مهربانی را بیاموزیم فرصت آیینه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن آشناتر شد سایبان از بید مجنون٬ روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی یک گل شناور شد مهربانی را بیاموزیم موسم نیلوفران در پشت در مانده است موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست یعنی یک نفر ...
چرا؟؟!!
دختران شهر به روستا فکر می کنند دختران روستا در آرزوی شهر می میرند مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد
دوست...
دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايي ورنه غم نيست كه در عشق تو رسواي جهانم دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم ساز بشكسته...
فكرميكنم...
این روزها که این همه کم فکر می کنیمآیا به عشق و عاطفه هم فکر می کنیم؟احســــاس را معامله کـــردیم بـــــا غذادیگـر فقط ، فقط به شکم فکر می کنیممـارا مجال درک قلم نیست ، بی گمـانبسیارمان به ترک قلم فکـر می کنیموقتی همه برای پس از مرگ زنده ایمهستی گذاشته،به عدم فکر می کنیمشادی کنیم ، هیــزم خشک جهنمیم...
كويت..
کـــى باشـــــد و کـــى که باز آیم سویتچون ســــرمه کشم به دیده خاک کویتتو چون گل خندان شوى از شادى و منپــــــــروانه صفت کنــــم دمـــــادم بویــت